روزی روزگاری تاب...
کوچک که بودم ،شاید ٦ یا ٧ ماهه،سوار تاب که میشدم با تعجب نگاه میکردم که اخرش چی میشه و من تو هوا چکار میکنم،یعنی این چی میتونه باشه...

اما الان ،صبح که پا میشم یعنی چشمم که باز میشه میگم تاب ،تاب ،تاب
و گاهی صبحانه ،ناهار و شام را هم روی تاب میخورم حتی رکورد ٥ ساعت در روز رو هم زدم ،اما اینها هیچ کدوم مهم نیست ،مهم اینه که وقتی من سوار تاب هستم مامانم یا بابام هم باید کنار من باشند و منو هل بدهند و برای من شعر بخونند

اینم یکی از برنامه های روزانه من و خانواده ام!
پ.ن:کمی هم تاب بهم کوچک شده .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



روزی روزگاری تاب...
